فیلم سانست بولوار (Sunset Boulevard 1950)؛ شاهکار بیلی وایلدر در نمایش زوال هالیوود
به گزارش لیسو، سینمای کلاسیک با شاهکار ماندگار بیلی وایلدر یعنی فیلم سانست بولوار (Sunset Boulevard 1950) نقاب از چهره کارخانه رویاسازی کنار زد. داستان با صحنه ای تکان دهنده شروع می گردد؛ جسد فیلم نامه نویسی جوان به نام جو گیلیس روی آب استخری مجلل شناور است. این شیوه روایت نامتعارف با صدای راوی مرده (voice-over narration) تماشاگر را به دالان های تاریک توهم و خودشیفتگی می برد. وایلدر با طنزی تلخ نشان می دهد که چگونه زرق وبرق صنعت تفریح اصالت آدم ها را می بلعد. زوال تدریجی نورما دزموند، بازیگر بازمانده از دوران سینمای صامت (silent film era)، سرنوشت تلخ هنرمندانی است که فناوری های نو آنان را پس زدند.
ارزش مضمونی این فیلم نوار (film noir) در نمایش عریان یک دادوستد تحقیرآمیز است. نویسنده ای بی پول برای فرار از دست طلبکاران به قصر زنی فراموش شده پناه می برد و آرام آرام به هم نشین مواجب بگیر او تبدیل می شود. ستاره سالخورده نیز با تکیه بر ثروت فراوان تقلا می نماید جوانی و محبوبیت بربادرفته را زنده نگه دارد. فیلم هجویه ای چندلایه است که مناسبات مسموم پشت صحنه، چاپلوسی اطرافیان و سراب جاودانگی در هالیوود را بی پرده به تصویر می کشد؛ پیوندی میان حس وحال گوتیک و نقدی اجتماعی که اثرش دهه ها در سینما ماند.
چرا هالیوود حاضر شد چنین حمله بی رحمانه ای علیه خود را روی پرده بفرستد؟ آیا جنون هولناک نورما دزموند یک اختلال روانی فردی بود یا نتیجه بی رحمی سیستمی که ستاره های قدیمی را دور می ریخت؟ حضور چهره های واقعی سینمای صامت در نقش های فرعی چه معنایی داشت؟ شیوه روایت قصه از زبان راوی متوفی چگونه قواعد درام را جابه جا کرد؟ برای رسیدن به پاسخ این پرسش ها، باید دنیا تاریک و عمارت وهم آلود بولوار سانست را دقیق تر واکاوی کنیم.
| عنوان اثر | کارگردان | نویسندگان | بازیگران اصلی | سال انتشار و استودیو | جوایز مهم |
|---|---|---|---|---|---|
| سانست بولوار (Sunset Boulevard) | بیلی وایلدر | چارلز برکت، بیلی وایلدر، دی. ام. مارشمن جونیور | ویلیام هولدن، گلوریا سوانسون، اریش فون اشتروهایم، نانسی اولسون | 1950 / پارامونت پیکچرز | برنده 3 جایزه اسکار (فیلم نامه، طراحی صحنه، موسیقی متن) از 11 نامزدی |
داستان فیلم سانست بولوار (Sunset Boulevard)
جو گیلیس، فیلم نامه نویسی بی پول و سرخورده، هنگام فرار از مأموران ضبط خودرو به خاطر پنچری لاستیک وارد ملکی متروکه در بولوار سانست می شود. او گمان می برد خانه خالی از سکنه است، اما به زودی با ماکس فون مایرینگ، پیشخدمت مرموز، و صاحب خانه یعنی نورما دزموند روبه رو می شود. نورما که ستاره ای منزوی از دوران سینمای صامت است، جو را با مسئول تدفین میمون خانگی اش اشتباه می گیرد. وقتی نورما پی می برد جو نویسنده است، به او پیشنهاد می نماید روی فیلم نامه آشفته سالومه کار کند. جو به خاطر بدهی سنگین این کار را می پذیرد و پایبند عمارت می شود.
رابطه میان این دو کم کم به وابستگی عاطفی و مالی پیچیده ای تغییر شکل می دهد. نورما با خرید لباس های فاخر و هدایای گران قیمت نویسنده جوان را وابسته نگه می دارد. در شب سال نو، نورما عشق خود را آشکار می نماید، ولی جو او را پس می زند و از خانه بیرون می زند. خبر خودکشی نافرجام نورما جو را دوباره به عمارت برمی گرداند. هم زمان، جو شب ها دور از چشم زن سالخورده، با بتی شیفر، دختری جوان از دفتر فیلم نامه خوانی، روی متنی تازه کار می نماید و دلباخته او می شود. این پیوند پنهانی او را میان دو دنیا گرفتار می نماید: توهم زرین عمارت و واقعیت پویای بیرون.
این دوگانگی دوام چندانی نمی آورد؛ بحران زمانی شعله ور می شود که نورما متوجه رابطه پنهانی آن دو می شود و شبانه با تلفن بتی را تهدید می نماید. جو از راه می رسد، دست دختر را می گیرد و تمام حقیقت زندگی انگلی خود در آن قصر را پیش چشمش آشکار می نماید و او را برای نجات از این منجلاب به خانه می فرستد. سپس چمدانش را می بندد تا برای همواره برود و بی رحمانه حقیقت نامه های جعلی طرفداران و فیلم نامه بی ارزش را به صورت نورما می زند. زن که در مرز فروپاشی کامل است، با تپانچه به جو شلیک می نماید و جنازه او در استخر می افتد. صبح روز بعد، نورما در میان نورافکن خبرنگاران و فلاش دوربین ها، فاجعه را یک صحنه فیلم برداری تازه می بیند و رو به لنز دوربین گام برمی دارد.
زمینه های تاریخی دگرگونی سینما در سرانجام دهه چهل
سرانجام دهه چهل میلادی دوران دگرگونی های ساختاری برای نظام استودیویی (studio system) بود. با آمدن صدا به سینما در اواخر دهه بیست، گروه بزرگی از نام های درخشان عصر صامت کنار گذاشته شدند؛ بسیاری از آنان صدا یا شیوه بیانی مناسب برای دیالوگ های پرشتاب نداشتند. این چرخش ناگهانی خیل کثیری از هنرمندان را از اوج به حاشیه کشاند و خانه نشین کرد. هم زمان، تلویزیون کم کم وارد خانه ها می شد و توجه مخاطبان را می دزدید. این موقعیت تازه مدیران را وادار کرد به سمت فراوری آثاری صریح تر بروند و کمی از الگوهای کارت پستالی فاصله بگیرند.
بیلی وایلدر از همین شکاف تاریخی سود جست و دوربین را به سوی سایه روشن های استودیوها چرخاند. تلخ کامی نویسندگان استخدامی، قراردادهای سخت گیرانه و بی اعتنایی کمپانی ها به هنرمندان قدیمی، زمینه ساخته شدن این درام گزنده را فراهم آورد. سانست بولوار آینه ای بود در برابر دورانی که در آن اعتبار سینما با بحران هویت روبه رو شده بود. وایلدر با بهره گیری از سایه روشن های تند و نورپردازی پرکنتراست (chiaroscuro)، هالیوود را شبیه کاخی متروکه نشان داد که درون آن گذشته مرده دست از سر زنده ها برنمی دارد.
جالب است که افتتاحیه ابتدایی فیلم چیز دیگری بود. در نسخه اولیه، فیلم با سکانسی در سردخانه لس آنجلس و هم صحبتی اجساد آغاز می شد؛ جایی که جو گیلیس ماجرای قتل خود را برای دیگر مردگان تعریف می کرد. با این حال در نمایش های آزمایشی، مخاطبان با خنده های نابجا به این صحنه واکنش نشان دادند. وایلدر بی درنگ آن آغاز را برید و صحنه استخر را جایگزین کرد؛ تغییری هوشمندانه که فیلم را از سقوط به ورطه کمدی ناخواسته نجات داد و یکی از ماندگارترین افتتاحیه های تاریخ سینما را آفرید.
زوال روانی نورما دزموند و تراژدی فراموشی
نورما دزموند تجسم هنرمندی است که توان رویارویی با گذر زمان را ندارد. او درون عمارتی زندگی می نماید که زمان در آن ایستاده و قاب عکس های بی شمار از جوانی اش تمام دیوارها را پوشانده است. نورما نمی تواند باور کند که دوره او به سر آمده و ادعا می نماید سینمای ناطق هنر را نابود نموده است. جمله معروف او که می گوید من هنوز بزرگم، این تصاویرند که کوچک شده اند، نشانه ای شفاف از مکانیسم های دفاعی روانی برای فرار از سرشکستگی است. سوانسون با چشمان گشاده و بازی بیرونی، فاصله آشکار سبک بازیگری تئاتری صامت با واقع گرایی سال های بعد را یادآوری می نماید.
سیستمی که در نوجوانی هویت این بازیگر را با تحسین مفرط باد نموده بود، با ورود فناوری تازه او را در میانسالی بی هیچ حمایتی رها کرد. حذف قفل ها از اتاق ها و مراقبت های دائم ماکس نشان می دهد این زن بارها مرزهای شکنندگی روانی را لمس نموده است. با پیشروی داستان، مرز خیال و واقعیت در فکر او محو می شود. تیراندازی به جو نیز در اصل واکنشی هیستریک بود به صدای واقعیتی که کاخ پوشالی او را تهدید به نابودی می کرد. برای او نادیده گرفته شدن از هر آسیب جسمانی سنگین تر تمام شد.
| شخصیت | رویکرد به سینما | شرایط روانی | انگیزه دراماتیک |
|---|---|---|---|
| نورما دزموند | ایده آل گرایی افراطی و پایبندی به عصر صامت | توهم بزرگ منشی و فرار از واقعیت پیری | بازگشت پیروزمندانه به پرده نقره ای |
| جو گیلیس | کاسب کارانه و نگاه ابزاری به فیلم نامه نویسی | سرخوردگی، بدبینی و انفعال اخلاقی | بقا، پرداخت بدهی ها و خروج از بحران مالی |
جسارت روایی در بهره گیری از راوی متوفی
استفاده از صدای یک مرده برای بازگویی وقایع، تصمیمی متفاوت برای سینمای کلاسیک بود. ماجرا با صدای آژیر پلیس و تمرکز روی جسدی معلق آغاز می شود؛ تمهیدی که ساختار غافلگیری سنتی را دگرگون می نماید. بیننده از همان ابتدا سرانجام شوم داستان را دیدن نموده است و دیگر در پی کشف سرانجام ماجرا نیست، بلکه روند این انحطاط را جستجو می نماید. بدبینی گیلیس به کل داستان جهت می دهد و نشان می دهد که او مدت ها پیش از برخورد گلوله ها، استقلال فردی و عزت نفس خود را باخته بود.
فلاش بک طولانی فیلم چشم اندازی به فکر کاراکتری باز می نماید که خود به موقعیت رقت بارش واقف است. جو نه نماد پاکی است و نه تبهکار؛ او جوانی است معمولی که در برابر بی پولی تدریجاً باج می دهد و به زندگی در قفس زرین عادت می نماید. لحن بی تفاوت او فاصله ای تحلیلی می آفریند تا دیدنگر فریب ظاهر دلفریب تجملات را نخورد. این الگوی جسورانه در تعریف پیرنگ، سرمشقی برای سینمای جنایی و ضدقهرمان محور دهه های بعدی بر جای گذاشت.
ارجاعات فرامتنی و بازیگران واقعی در نقش اشباح سینما
بخشی از ارزش مستندگونه فیلم به انتخاب چهره های واقعی بازمی شود. اریش فون اشتروهایم در نقش ماکس، خدمتکار خانه، در گذشته زندگی شخصی خود نیز کارگردانی پیشرو بود که به علت بلندپروازی ها از استودیوهای بزرگ کنار گذاشته شد. حتی فیلمی که در اتاق تاریک خانه برای تفریح نورما نمایش داده می شود، صحنه ای از فیلم ملکه کلی (Queen Kelly) ساخته واقعی اشتروهایم با بازی همین گلوریا سوانسون است. مرز میان حقیقت تاریخ و خیال درام در اینجا فرو می ریزد و جلوه ای تلخ و واقعی به مناسبات قصه می بخشد.
علاوه بر این، حضور چهره هایی چون باستر کیتون (Buster Keaton) و آنا کیو. نیلسون دور میز ورق بازی، شمایلی عریان از بازماندگان فراموش شده هالیوود می سازد. جو آنان را با طعنه مومیایی ها می خواند؛ شخصیت هایی که زمانی سالن ها را پر می کردند و حالا به سایه هایی خاموش تبدیل شده اند. ملاقات نورما با سیسیل بی. دمیل در کمپانی پارامونت نیز نقد دیگری بر بی رحمی تهیه کنندگان است؛ جایی که همه به زن لبخند می زنند، اما هیچ کس قصد همکاری با او را ندارد. این ارجاعات تاریخی، قصه را به نقدی درون سازمانی و تکان دهنده ارتقا می دهد.
نکته کمترشنیده شده این است که نقاشی ها و پرتره های متعددی که دیوارهای خانه نورما دزموند را پوشانده بودند، همگی عکس ها و هدایای تبلیغاتی واقعی گلوریا سوانسون از سال های شکوهش در دهه بیست بودند. سوانسون آرشیو شخصی اش را در اختیار طراحان صحنه گذاشت تا عمارت تا جای ممکن واقعی به نظر برسد. دیدنی گذشته واقعی بازیگر روی دیوارهای لوکیشن، تجربه عجیبی را برای عوامل فیلم در پشت صحنه رقم زد و مرز واقعیت و اجرا را بیش از پیش باریک کرد.
واکنش ها و میراث ماندگار هجویه تلخ وایلدر
نمایش فیلم در سال 1950 تنش هایی را در هالیوود پدید آورد. لوئیس بی. مایر، رئیس مشهور مترو گلدوین مایر، در میهمانی خصوصی نمایش فیلم به وایلدر تاخت و او را متهم کرد که به سفره ای که از آن غذا می خورد خیانت نموده است؛ وایلدر هم با جمله ای صریح و بی پروا پاسخش را داد. علی رغم ناراحتی سران استودیوها، استقبال منتقدان و مردم درخشان بود. فیلم در یازده رشته نامزد اسکار شد و جوایز برترین فیلم نامه، موسیقی و طراحی صحنه را دشت کرد؛ موفقیتی که مرزهای جسارت در داستان گویی را توسعه داد.
میراث این اثر پس از هفت دهه کماکان در تاریخ سینما زنده است. دیالوگ های هوشمندانه، تضادهای نوری چشم نواز و تبارشناسی تلخ مفهوم سلبریتی، اثر را به متنی ماندگار بدل کرد. کمتر فیلمی توانسته با این شفافیت نشان دهد که چگونه تحسین عمومی می تواند جای حقیقت زندگی را بگیرد و روح انسان را درون قابی براق حبس کند. سانست بولوار هنوز هم سندی زنده از شهامت سینما در نقد ریشه های توهم زای خویش است.
منبع: یک پزشک